تبليغاتX
باغ مهربونی من
جوانان
ما جوانان نوجوانی می کنیم         در خیال خویش خانی می کنیم

روز را بیهوده ما شب می کنیم      شب به یاد روز خود تب می کنیم

کاروبار ما خیابان گردی است       حرف مسئولین فقط دلگرمی است

ما خیابان ها رو محکم می کنیم        وزن خود در کوچه ها کم می کنیم

در جراید فکر مارا می کنند               مادران از غصه ها ها می کنند

با موبایلی ساده شهرت می کنیم        در خفا با باده صحبت می کنیم

مردمان شهر خنجر می زنند                 نیزه بر لاستیک پنچر می زنند

روی زرد و سر بیابان کرده ایم               خویش را گم در خیابان کرده ایم

2 نوشته شده در جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 22:55 توسط حامد اژدری |

زندگي

زندگي خالي است ان را پر کن
زندگي يک مشکل است با ان روبرو شو
زندگي يک معادله است موازنه کن
زندگي يک معما است ان را حل کن
زندگي يک تجربه است ان را مرور کن
زندگي يک مبارزه است قبول کن
زندگي يک کشتي است با ان دريا نوردي کن
زندگي يک سوال است ان را جواب بده
زندگي يک موفقيت است لذت ببر.
زندگي يک بازي است برنده و پيروز شو
زندگي يک هديه است ان را دريافت کن
زندگي دعا است ان را مرتب بخوان
زندگي درد است ان را تحمل کن
زندگي يک دوربين است سعي کن با صورت خندان و شاد با ان روبرو بشي
برام دعا کنید
 

2 نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 21:36 توسط حامد اژدری |

چرا
مي دونم كه هيچكي پيدا نمي شه جواب منو بده
 
با تو صداي خنده هاي من به كجا ها كه نمي رسيد
و حالا صداي گريه هاي من رو هيچ كس نمي شنوه
چه دنياي عجيب و غريبي
وقتي نمي خواي هست و وقتي مي خواي نيست
چرا؟
شايد روزي هزار بار از خودم مي پرسم چرا؟
چرا ؟
 شايد؟
اما با اين حرفا هيچي عوض نمي شه
من گيج و مبهوت موندم
دنبال يه صدام
صدايي كه من و محو كنه و با خودش ببره
به جايي كه ديگه چرا و شايد معني نداشته باشه
نمي دونم...!؟
نمي دونم چرا هر چي كه مي خوام بنويسم وسطش گير مي كنم
آره واقعاً حرفاي توي دل آدما گفتني نيست
آره چه زمونه اي شده
هيچكسي حرف دلش رو نمي تونه بزنه
راستي چرا؟
بازم چرا اومد سراغم
چرا ديگه هيچكي به هيچكي اعتماد نداره
چرا هيچكي از ته دل كسي رو دوست نداره
چرا ديگه عاشق شدن محاله انگار كه فقط توي قصه هاست
چرا هيچكي به هيچكي كمك نمي كنه
چرا ديگه چشامون به هم راست نمي گن
چرا ديگه وقتي به چشاي همديگه نگاه مي كنيم غم توي دلاي همديگه رو حس نمي كنيم
چرا ديگه كسي به كسي زل نمي زنه چرا به هم خيره نگاه نمي كنيم
چرا مهربوني جاش و داده به ترحم
چرا هر كاري كه مي كنيم از ته دل نيست و فقط ظاهري
چرا نمي تونيم خود واقعيمون باشيم و دائم براي همديگه نقش بازي مي كنيم
به خدا اگه هر كسي خودش باشه خيلي قشنگ تر از نقشي كه ظاهراً زيباست
چرا نمي تونيم همديگه رو محكم بقل كنيم و از ته دل همديگه رو ببوسيم
چرا حتي مادرامون رو هم بي احساس بغل مي كنيم و كمتر پيش مي ياد كه ببوسيمشون
چرا يادمون مي ره كه پدرامون چقدر لطيفن و بايد مواظبشون باشيم تا زير بار اين همه مشكلات نشكنن
چرا ديگه همكلاسيامون رو فراموش كرديم
چرا دوستامون رو از ياد برديم
چرا.....!؟
اين همه چرا واسه چي خدا جون
شايد اگه كسي پيدا مي شد كه جواب اين همه چرا رو بده دنيامون خيلي قشنگ تر از اين حرفا مي شد
اما هيچ كسي حتي زحمت خوندن اين حرفا رو هم به خودش نمي ده ، چه برسه به اينكه در موردشون فكر كنه و جواب اين همه چرا رو بده...؟!
هيچكي پيدا نمي شه...؟!
2 نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385ساعت 21:34 توسط حامد اژدری |

هنوز هم
هنوز هم فراموشت نکرده ام       
بااین که فراموش شده ام
هنوز هم صدایت را می شنوم
با این که صدایم نکرده ای
هنوز هم همه جا می بینمت
با این که به دیدنم نیامده ای
هنوز هم  با عشق تو پا بر جام
با این که خودت را زیر بار عشق دیگری شکسته ای
هنوز هم همان طور مقدس دوست میدارمت
با این که زندگی خود را به تباهی کشانده ای
هنوز هم چشمانی به اشتیاق نگاهت منتظرند
با این که چشم به چشم  دیگری دوخته ای
هنوز هم دلواپس دل نگرانی های توام
با این که از همه ادما بریده ای
هنوز هم نمی توانم گرد غم رو روی صورتت تحمل کنم
با این که شنیده ام خودت را باخته ای
هنوز هم دوست دارم شانه ام تکیه گاهی برای شانه ات باشد
با این که شانه هایم زیر بار این عشق شکسته است
هنوز هم از امید حرف میزنم
با این که تو از زندگی خدا حافظی کرده ای
هنوز هم نمیدانم دست سرنوشت چرا گره دوستی ما را گسست
با این همه میدانم
.من هنوز به تو ایمان دارم و تو..........
2 نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385ساعت 21:26 توسط حامد اژدری |

نمی دانم که بی تو چیستم من
 
نمی دانم که بی تو چیستم من
اگر روزی نباشی کیستم من
 
 
چرا هیچکس نیست ؟....دلم سخت تنگ است
شانه ای می خواهم و پناهی ٬ تمنای قلبی پاک دارم و سینه ای می خواهم ستبر....
نازنیم کجایی ؟ایا خواهی آمدآیا باز می گردی ؟
ا مرا از یاد برده ای ....
خوب  من ٬چشم در راهت هستم
ورا جستجو می کنم ....دلم بی قرار توست .
آیا کسی هست ؟
آه ه ه ه ...
کاش بودی کاش میتوانستی باشی کاش می خواستی باشی
راستی چه شد اینگونه شد ؟
چرا دیگر نیستی ؟ چرا نمی مانی ؟
اصلا چرا آمدی ؟ بهانه ی آمدنت چه بود ؟ و حال بها نه ی رفتنت چیست ؟
نمی دانم ٬ نمی دانم بهانه ات چیست!
فقط می دانم که بهانه ی ماندنم تویی...
فقط می دانم که دلم بی قرار توست.
می دانم که اگر هم بخواهم نمی توانم فراموشت کنم...
می دانم که با تمام نا مردمی هایت ٬ بی مهریت هایت آزارهایت ..
می خواهم ولی نمی توانم رهایت کنم .
نمیتوا نم فراموشت کنم. نمی توانم چون تو، سخت و بی تفاوت باشم.
 با تمام اینها هنوزمی خواهم که باشی !
هنوز دلم برایت تنگ می شود
 هنوز چشمانم در جستجوی آن دوچشم مشتاق و پر از محبت توست ...
راستی چقدر دلم برای آن نگاههای معصوم ملتمس تنگ شده ....
باز هم بی قرارت می شوم ...
هنوز هم از کویت می گذرم و چشم بر پنجره ی خانه ات دوخته ام . .
هنوز نگرانت هستم هنوز چشم بر در دارم ...
هنوز با هر صدای زنگی دلم فرو می ریزد و انتظار صدای گرم و مهربانت را می کشم ...
باز می خواهم که نگاه هامان به هم گره بخورد...
آن نگاههای نافذ که دلم را می لرزاند.
آن نگاه هایی که هیچگاه با آنها توان مقابله ام نبود...
یادش بخیرآن روز ها ...
همیشه چقدر زود دیر می شود٬دوست من!
همیشه  چقدر زود فرصتها را از دست می دهیم .
همیشه چقدرزود خوشی ها تمام می شوند...
همیشه چقدر زود همدیگر را از یاد می بریم...
همیشه چقدر دیر می آیی و زود می روی
با کوچکترین بهانه ای ...چه می گویم ؟ بی بهانه...
فقط چون دلت می خواهد
فقط چون ...نمی دانم !! نمی دانم چرا به تو دلبسته ام!
نمی دانم چرا راهم را گرفتی !!نمی دانم ...
نمی دانم ... چرا آمدی تو که نمی خواستی بمانی ! نمی توانستی بمانی ...
نازنینم تو که راه ماندن را نمی دا نستی !
چگونه راه آمدن را آموختی و در حیرتم من که راه آمدن را نمیدانستم و از تو آموختم آمدن را چگونه بی تو مانده ام چگونه بی تو تاب آورده ام...
چرا نمی روم ؟ چرا پای رفتنم نیست .
منکه را ه رفتن را خوب می دانم ٬ چرا که آنرا نیز تو با رفتنهای مکررت به من آموختی ... چرا نمی روم ؟چرا نمی توانم بروم ؟....
تو با کدامین ریسمان به بندم کشیده ای
که توان رفتنم نیست تو با کدام سحر جادویم کرده ای ؟
 که اینگونه چون آهو بره ای بی ارادهدر اختیارم گرفته ای ...
محبوبم نمی دانم چه بگویم دلم تنگ توست این را باور کن ...
قلبم را به امانت به تو سپردم...
امانت دار خوبی باش...شکستنی است
مراقب باش ...باور کن دیگر از پا افتاده ام ...
باور کن دیگر توان از دست داده ام...
باور کن هنوز می خواهمت ...
دوست من ! عزیز من !خوبم ! نازنینم ! نگارم ! 
دلبرم تمامی وجودم تمامی من ... مرا دریاب... مرا دریاب...
پیش ازاینکه دلم را بردارم و بروم . خسته ام...
خسته ام
خسته ی خسته ی خسته ....
2 نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385ساعت 21:19 توسط حامد اژدری |

مراقب باش
مراقب باش
 
مراقب افکارت باش چون افکارت گفتارت را می سازد.
 
مراقب گفتارت باش چون گفتارت اعمالت را می سازد.
 
مراقب اعمالت باش چون اعمالت عادتهایت را می سازد.
 
مراقب عادتهایت باش چون عادتهایت شخصیتت رامی سازد.
 
مراقب شخصیتت باش چون شخصیتت سرنوشتت را می سازد.
                    همیشه سبز باشین                 
2 نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 14:28 توسط حامد اژدری |

بهترين باش.......
بهترين باش.......
اگر نمي تواني بلوطي بر فراز تپه اي باشي ، بوته اي در دامنه اي باش.
                                          ولي بهترين بوته اي باش كه در كناره راه روييده.
اگر نمي تواني درخت باشي ، بوته باش،
 اگر نمي تواني بوته باشي ، علف كوچكي باش و
                                         چشم انداز كنار شاه راهي را شادمانه تر كن
اگر نمي تواني نهنگ باشي ، فقط يك ماهي كوچك باش
                                          ولي بازيگوش ترين ماهي درياچه
در اين دنيا براي همه كاري هست
كارهاي بزرگ
              كارهاي كمي كوچك
                               و آنچه كه وظيفه ماست ، چندان دور از دسترس نيست.
اگر نمي تواني شاه راه باشي ، كوره راه باش
اگر نمي تواني خورشيد باشي ، ستاره باش
                                                 با بردن و باختن ، اندازه ات
نمي گيرند
                                                 هر آنچه كه هستي، بهترين باش
                                                                                                         (داگلاس مالوچ) 
2 نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 14:19 توسط حامد اژدری |

عید قربان
عید قربان بر همه مسلمانان مبارک باد

               

2 نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1385ساعت 14:55 توسط حامد اژدری |

زير باران مي روم
به يادش و به نامش
 
 
زير باران مي روم
و هم نوا با گريه ي آسمان مي گريم
تا كسي اشك هاي مرا نبيند
به زير باران مي روم
و فرياد مي زنم تا صداي فريادم با فرياد آسمان يكي شود.
به زير باران مي روم
تا ناله هاي دلم با ناله هاي باد يكي شود.
و كسي شاهد شكستن روح خسته ام نباشد.
به زير باران مي روم
و تكيه به همان درخت بيد مجنون كنار جاده
كه يادگاري هايمان را روي آن مي نوشتيم
به انتظارت خواهم ماند ,
تا به زير هر يك از قدمهايت گل سرخي بگذارم.
مي دانم خواهي آمد.
و دستان سردم را در دستان گرمت خواهي گرفت.
تا با هم به سرزمين آرزوها برويم
باران كه مي آيد
گوش به زنگ صداي تو
تكه تكه ترانه هاي كهنه را كنار هم مي چينم.
و هميشه به همين حقيقت تلخ
مي رسم
 
 
آرزومند آرزوهاتون

 

2 نوشته شده در شنبه نهم دی 1385ساعت 21:53 توسط حامد اژدری |

گوش کن
گوش کن
چه کسي آشناي من است ؟
ستاره ام کجاست ؟ آيا آن را ديده ايد ؟
تنهايي ام را چه کسي غم دارد ؟
آيا ستاره اي روشن است ؟
کسي مي نگرد خزانم را ؟ کسي هست ؟
صدايم را مي شنويد ؟ آري منم ، من !
خنده ي آفتاب گوشم را مي خورد . نمي توانم . . .
طاقتم ته کشيده . . .
بغضم را ديده ايد ؟ چشمهايم را آيا لحظه اي دزديده ايد ؟
کسي چه مي داند آشناي من کيست ؟!
درد من است ، کسي را کاري نيست !
روزي گريه خواهم کرد ، آري . . . روزي گريه خواهم کرد . ولي . . .
ولي هنوز مي خندم .
دروغ ، نيست ، خنده ام را مي گويم . . . دروغي نيست !
خنده ، تنها راه من است .
خنده ام زندگي است . خنده ام عشق است . خنده ام عاشق زندگي است .
آري . . .
مي خواهم آيينه اي باشم براي زندگي ،
براي تو . . . تويي که سراپا گريه اي . . .
گوش کن .
خنده گريه ي تنهايي من است ،
ليک ، آفتاب زندگي است . سخت نيست ، زيباست .
خنده ام مال من است . مال همه ست .
تويي که سرا پا گريه اي . . . گوش کن . . .
2 نوشته شده در شنبه نهم دی 1385ساعت 21:51 توسط حامد اژدری |